شهاب الدين احمد سمعانى

430

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

شعر ضاعف علىّ بحقّك البلوى * و اصرف فؤادى بالّذى تهوى فاذا فعلت الكلّ فىّ و لم * تترك لعبدك حالة ترجى فانظر فهل عن قلبى انقلبت * عمّا يحبّ بحالة اخرى معنى اين ابيات آن است : به حقّ تو كه بلا بر من مضاعف گردانى 4 در خزانهء بلا بگشايى و بلا دمادم كنى و دلم را گوى ميدان بلا كنى به چوگان قهر ، چنان كه خواهى مىاندازى ، چون تيرباران بلام كردى ، آنگه نظر كن به من ، اگر ذرّه‌اى دلم از دوستى عدول كرده باشد حكم كن كه حسين مرتد طريقت است 5 . قطعه گمان مبر كه مرا جز تو يار خواهد بود * دلم جز از تو كسى را شكار خواهد بود 6 مرا جز از تو نخواهد بُدن خداوندى * وگرچه بنده ترا بيشمار خواهد بود برين حديث تو اندر گذاشت خواهم عمر 7 * بدان‌قدر كه مرا روزگار خواهد بود ايا قرارِ دلِ من گمان مبر كه مرا * به گيتى اندر ، بىتو قرار خواهد بود اگر مرادِ تو در كشتنِ مَنست مرا * بدين مراد تو بر اقتصار خواهد بود 8 شرط مرد در اين راه آن است كه به جان پيش ذلّ باز شود ، هر كجا خوارى بيند به جان خريدارى كند ، و هر كجا / a 144 / سيلى بيند كه مىآيد قفا پيش دارد ، هر كجا تيغى كشيده بيند جان را به استقبال فرستد . ليس للمؤمن ان يذل نفسه بر اين سخن اعتراض نكند كه كمال العزة فى التذلل على بابه . 9 شعر اذلّ فيا حبّذا من مذلّ * و من سافك لدمى مستحلّ اذا ما تعزّز قابلته * بذلّى و ذلك جهد المقلّ چه مىكند عزّ او با اين مشتى خاك ، به من طلبنى وجدنى رخت فرومنه كه الكبرياء ردائى در زير اين است ، به وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ منگر كه فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ * با وى است ، به وجوه يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ بار فرومنه كه لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ با وى عنان زنان است . به هر چه « هُوَ الْأَوَّلُ » مىدهد « هو الآخر » مىيابد ، و هر چه « هو الظاهر » نشان مىكند ، « هو الباطن » محو مىكند ؛ اين همه چيست ؟ تا مؤمن موقن به خوافى خوف در ارجاء رجا طوف مىكند . نمىتوان گفت كه